محمد مفيد مستوفى بافقى

4

جامع مفيدى ( فارسى )

كه درين روزگار ناسازگار فراست به كلى از ميان برخاسته « 1 » و جمعيت و رفاهيت از جانب مردم عنان برتافته و قوانين عافيت و خوشحالى اندراس و انهدام پذيرفته [ . . . . ] سامان فكر و تأليف و عبارت آرائى و استعداد و قابليت نكته‌پردازى كه اگر چند ورقى نويسد اكابر و اشراف و خواص و عوام بمطالعهء آن التفات فرمايند . گفت چون ترا نظر بر طمع مال و جاه نيست و خلاصهء غرض و زبدهء مقصود از جمع اين فوايد آثار و اوصاف دولتمندان و صاحبان خيراتست كه سرمايهء عمر و زندگانى و اسباب تجملات اين جهان فانى به جهت رضاى خالق و اشفاق بر خلايق صرف نموده‌اند تا دامن آخر زمان ذكر جميل ايشان مانند احوال حاتم طائى بر صحيفهء روزگار باقى ماند ، بيت : نماند حاتم طائى و ليك تا به ابد * بماند نام بلندش به نيكوئى [ a 4 ] مشهور بدان چه التفات بايد كرد كه كسى قدر درّ ثمين كه از كلك تو زايد داند [ . . . ] و آن را عمدهء استظهار و سرمايهء افتخار خود شناسد يا نشناسد ، بيت : [ . . . ] كن اگر زحمتى كشى بارى * چه غم ، از آنكه يكى قدر فضل تو نشناخت [ . . . . ] صاحب خود را ضايع نگذارد و مشك و عنبر را اگرچه پنهان [ كنند ] عاقبت روايح آن منتشر و شايع گرديده بمشام اهالى دور و نزديك برسد ، بيت : به هيچ رو نتوان داشت بوى مشك نهان * به هيچ گل نتوان روى [ آفتاب ] زود گفتم درين عصر مدعيان جاهل كه اصلا در نظم و نثر مهارتى ندارند پديد آمده‌اند و خاك در چشم هنر انداخته و روى فضل و دانش را سياه ساخته‌اند و رتبهء سخن بدرجه‌اى رسيده كه نزد اكثر از غافل تا عاقل و از ناقص تا كامل فرقى نمانده و انصاف به كلى از ميان برخاسته . گفت همت بر تكميل فضايل نفسانى و احياى معالم كمالات انسانى بايد گماشت و نصيحتى كه بزرگان كرده‌اند به گوش دل بايد شنيد ، شعر : اگر خواهى كه نزد يار باشى * نباشد چاره‌ات از جور اغيار اگر روى گلت بايد كه بينى * ببايد ساختن ناچار با خار

--> ( 1 ) - اصل : خواسته .